خاطره ای از اینانلو
سایه ی سنگین نگاه قربانعلی روی سرم بود. بلند شدیم رفتیم یه جای مناسب مستقر شدیم و من شکارها رو نشونه رفتم. سه تا قوچ که متوجه حضور ما نبودن و داشتن چرا می کردن. با دوربین تفنگم به سه تا قوچ نگاه کردم و طبق عادت، فربه ترینِ اونها رو نشون کردم. علامت + دوربین رو آوردم روی قوچ ....... انگشتم روی ماشه ......... فاصله ی شلیک من و تلف شدن قوچ فقط کسری از ثانیه بود .......
پشت سر قوچ، علف های «دم اسب» رو می تونستم توی دوربینم ببینم. علفها زیر نور خورشید و با وزش باد روی اونها به شکل قشنگ و مواجی می درخشیدن. و من یه لحظه به این فکر کردم که الآن این قوچ چقدر داره از چریدن بین این علف های زیبا لذت می بره! .......
علامت + دوربین رو آوردم دو متر بالاتر از کمر قوچ و شلیک کردم! قوچها بلافاصله متوجه شدن و فرار کردن!
به قربانعلی گفتم: دوربین این تفنگ، نامیزون شده. باید تنظیمش کنم!
قربانعلی گفت: نه! مشکل از دوربین نیست! از تو دیگه شکارچی در نمی آد!»
بعد از اون که اینانلو این خاطره رو تعریف کرد، اشک از چشمای «بیژن بیرنگ»، مجری اون برنامه، سرازیر شد. وقتی اینانلو علت گریه ی بیرنگ رو ازش پرسید، بیرنگ بهش گفت: « همه اش نگران بودم که با اون قوچ چیکار می کنی!».