همه چیز عالی بود بازگشت دوباره جواد به گروه رو بعد از اون تصادف و صدمه دیدن زانوش به فال نیک گرفتم و  امیدوار بودم توی سال جدید همه بچه های قدیمی زلان دور هم جمع بشن و چند تا برنامه خوب و قوی اجرا کنیم .

هر چی بالاتر میرفتیم  کوه سفیدتر میشد معلوم بود بالاتر به حجم بیشتری از برف میخوریم همینطورم شد

وقتی رسیدیم به خط الراس تقریبا یک ساعت و نیم بیشتر با غروب آفتاب فاصله نداشتیم و تا اینجا هم برفکوبی

امان بچه هارو برده بود فکر نمیکردیم اینقدر برف اومده باشه

 

کم کم داشتیم به تاریکی میخوردیم  هنوز به سمت آرام ارتفاع کم نکرده بودیم , تجهیزات بچه ها  کامل بود gps هم داشتیم و موقعیت ها دستمون بود وجود برخی مشکلات باعث شد سرپرست برنامه  تصمیم به موقع و بجایی در اون شرایط بگیره جواد کمی از ناحیه زانو دچار مشکل شده بود و کفشش هم از نیمه راه خیلی داشت اذیتش میکرد دو تا راه بیشتر نداشتیم یا باید به سمت آرام محمد چف  ارتفاع کم میکردیم و تو اون حجم سنگین برف پایین میرفتیم ولی دیگه  راه برگشتی برامون برای رفتن  به روستای ابر نمیموند و فرداش تا خود سیاه رودبار باید میرفتیم که این خودش مستلزم این بود که صبح خیلی زود حرکت کنیم  و راه دوم اینکه به آرام  شاه ولد در همون نزدیکیا میرفتیم و فردا صبح به روستای ابر برمیگشتیم  سرپرست برنامه  راه دوم رو پیشنهاد کرد و همه به اتفاق قبول کردیم

 



زیاد طولی نکشید کمتر از نیم ساعت از خط و راس خودمونو توی تاریکی به آرام شاه ولد رسوندیم فقط یه مشکلی  بود اونم اینکه برف از درو پنجره به داخل آرام نفوذ کرده بود و  تا سقف کلبه پر از برف شده بود به ناچار مجبور شدیم  با  تمیز کردن برف از روی ایوان آرام اونجارو برای نصب چادر حاضر کنیم که خودش یک ساعتی طول کشید  کمی هیزم اون اطراف بود که برای آتیش و  گرم شدن کافی بود آتیشی راه انداختیم و  و سر انجام چادر فرماندهی بر پا گشت   به حق  منظره ای زیبا در زیر پایمان بود  چراغ های شهر  بسطام و قلعه نو خرقان و اتوبان شاهرود بسطام اون شب بیادماندی را برایمان نقاشی کرده بودند 

صبح  ساعت 8 همه از خواب بیدار شدندو وقت زیادی داشتیم سرسره بازی در دستور کار بود هوا هم آفتابی 




پس از خوردن صبحانه و جمع کردن وسایل کمی از آرام دور نشده بودیم که به یک شیب ملایم  و پر برف رسیدیم  همه برای سرسره بازی آماده شدیم  منم از فرصت استفاده کردم و  به عکاسی مشغول شدم 



بهار با تمامی زیباییهاش اومده بود و خودنمایی میکرد  خدانگهدار زمستان ..... 








 تا رسیدن به روستای ابر به سه تا شیب خوب پربرف دیگه برخوردیم   با سر خوردن خیلی زودتر ازونچه فکر میکردیم به پایین رسیدیم  ساعت حدودا 15 بود که رسیدیم به باغ های روستای ابر کنار اتاقکی نشستیم و اتیشی کردیم و چایی خوردیم و ساعت 5 هم به سمت شاهرود راه افتادیم  

 

جای همه بچه های گروه زلان خالی بود با تشکر از مصطفی سرپرست و راهنمای برنامه  

سال خوبی داشته باشین به امید دیدار در برنامه های بعدی