تخته سنگي رو پناه انتخاب کرديم و در محلي کم ارتفاع تر چادر رو برپا کرديم.شدت باد زياد شده بود مجبور شديم چادر رو با نخ هايي که همراه داشتيم جهت مقامت در برابر باد ببنديم.
چادر 10 نفره برپا شد بنابراين يه جورايي چادر نبود سالن پذيرايي... !همونجا جاي همه قد بلنداي تيم رو خالي کرديم!
شب هوا آرومتر شد و تو اين مدت که به نسبت زمان زيادي بود جداي از استراحت و شام و حرکات موزون و...تجربه ديدن يه غروب فوق العاده و يه شب مهتابي و نسبتا آروم رو هم داشتيم.
فردا صبح ساعت 5.5براي بالا رفتن آماده شديم حدود 6.5 کوله ها بر دوش به سمت قله حرکت کرديم.
حدود 4ساعت در مسير پياده روي کرديم صبحانه رو در مسير خورديم ونهايتا حدودساعت  11 صداي "اي ايران"زلاني ها بر بلنداي شاهوار طنين افکند....
پس از يه توقف کوتاه نيم ساعته به خاطر شدت گرفتن باد به سمت پايين قدم برداشتيم.
چشمه خرسي جايي بود که براي ناهار و استراحت توقف کرديم،ناهاري بود...چسبيد!
و بعد از اون مسير رو به سمت پايين ادامه داديم طولاني بود مثل هميشه توقفي کوتاه داشتيم در سايه ي بيدي قديمي و قطور .و بعد بازهم پياده روي! مجبور بوديم به دليل نبودن ماشين تمام مسير رو تا روستا پياده برگرديم،چيزي که در مسير باعث  تعجب ما بودو افسوس تيغ زده شدن جاده بود از نزديکي آرام حسنيان تا جاده خاکي قديمي ....افسوس......
حدود ساعت 6بود رسيديم به روستا و پس از 12 ساعت خلاصه کوله ها رو بر زمين گذاشتيم!
در  روستا مورد محبت روستاييان و يکي از خانم هاي روستا قرار گرفتيم و براي ما که در حال استراحت بوديم کلمني از آب يخ و پلاستيکي پر از ميوه آوردند،خيلي فاز بود!


تصميم خوردن بستني داشتيم که با اومدن ميني بوس عملي نشد اما ايده اش باقي موند و  شوخي و کل کل کردن سر اينکه کي رویش ميشه با اين تيپ و قيافه ها بره توي بستني فروشي..؟!شروع شد و بحث ادامه دار شد تا اينکه به يک باره در برابر نگاه هاي متعجب اطراف با همون قيافه ها و کوله ها از بستني فروشي "شاه بيکيان" سر در آورديم!!!
وفتي علي همه رو مهون کرد شيريني بستني 2برابر شد!! و با خروج از بستني فروشي برنامه با خاطره اي شيرين و متفاوت به اتمام رسيد.